محمود بن على خواجوى كرمانى
27
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
لعل تو در چشم من باده بود در قدح * مهر تو در جان من گنج بود در خراب صعبتر از درد من در غم هجران او * دوزخيان را بحشر هيچ نباشد عذاب اى تن اگر بيدلى سر ز كمندش مپيچ * وى دل اگر عاشقى روى ز مهرش متاب لعبت چشمم دمى دور نگردد ز اشك * زانكه نگيرد كنار مردم دريا ز آب روى ز خواجو مپوش ورنه برآرد خروش * بر در دستور شرق آصف گردون جناب 45 [ من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب ] س من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب * برخيز و بده شراب بنشين و بزن رباب اى شام تو بر سحر وى شور تو در شكر * در سنبلهات قمر در عقربت آفتاب بر مشك مزن گره بر آب مكش زره * يا ترك خطا بده يا روى ز ما متاب در بر رخ ما مبند بر گريهء ما مخند * بگشاى ز مه كمند بردار ز رخ نقاب من بندهام و تو شاه من ابر سيه تو ماه * من آه زنم تو راه من ناله كنم تو خواب اى فتنهء صبحخيز آمد گه صبح خيز * در جام عقيق ريز آن بادهء لعل ناب آمد گه طوف و گشت بخرام بسوى دشت * چون دور بقا گذشت بگذر ز ره عتاب عطّار چمن صباست پيراهن گل قباست * تقوى و ورع خطاست مستى و طرب صواب دُردىكش ازين سپس ونديشه مكن ز كس * فرصت شمر اين نفس با همنفسان شراب خواجو مى ناب خواه چون تشنهئى آب خواه * از ديده شراب خواه و ز گوشهء دل كباب 46 [ ديشب درآمد آن بت مهروى شب نقاب ] ح ديشب درآمد آن بت مهروى شب نقاب * بر مه كشيد چنبر و در شب فكند تاب رخسارش آتش و دل بيچارگان سپند * لعل لبش مى و جگرخستگان كباب بر مشترى كشيده ز مشك سيه كمان * بر آفتاب بسته ز ريحان تر طناب در بر قباى شامى پيروزهگون چو ماه * بر سر كلاه شمعى زركش چو آفتاب آتش گرفته آب رخ وى ز تاب مى * آبش نهان در آتش و آتش عيان ز آب هم شمع برفروخته از چهره هم چراغ * هم نقل ريخته ز لب لعل و هم شراب بنهاده دام بر مه تابان ز عود خام * و افكنده دانه بر گل سورى ز مشك ناب مىزد گلاله بر گل و هر لحظه مىشكست * بر من به عشوه گوشهء بادام نيمخواب